تبلیغات
محدث - كلیدهای طلائی
جمعه 1 آبان 1388

كلیدهای طلائی

جمعه 1 آبان 1388

نوع مطلب :

عن النبی(ص) أیها الناس إنه قد أقبل إلیكم شهر الله بالبركة و الرحمة و المغفرة... و تصدقوا على فقرائكم و مساكینكم(امالی شیخ صدوق)

از پیامبر اكرم(ص): ای مردم به درستی كه ماه خدا به بركت و رحمت و مغفرت به سوی شما رو آورده است.(در این ماه) به فقراء و مساكین خود صدقه دهید.

هر بار كه در خیابان گدایی را می‌دیدم كه ای آقا من گرسنه‌ام در راه مانده‌ام پول بازگشت ندارم فوراً چهره درهم می‌كشیدم كه من از تو بی پول ترم، اگه تو پول داری به من هم كمك كن! اصلاً برو كمیته امداد پول بگیر. برو به كس دیگری بگو!

اینبار ماه رمضان بود و من هم دم مغرب داشتم به سرعت برای افطار كردن به سمت منزل می‌رفتم.

جوانی جلویم را گرفت؛ آقا ببخشید پدرم بیمارستان است و برای مرخصیش پول نداریم و بیمه ما هم تمام شده است. كمی پول احتیاج داریم.

_من ندارم پسر جان. برو كمیته امداد.

_ دم مغرب كه كمیته امداد نیست! آقا

_ خب چه می‌دونم! به كس دیگری بگو.

راهم را ادامه دادم. از چهره جوان فهمیده بودم كه خسته است، گرسنه است و هنوز افطار نكرده است. امام من كه گرسنه هم بودم فوراً سر سفره نشستم و افطار كردم. یكی از دوستانم زنگ زد و گفت رضا! امشب بیا بریم مسجد. گفتم تو كه خوب من را می‌شناسی. الآن حس مسجد رفتن و این چیزا رو ندارم. گفت حالا ایندفعه شب اول ماهه بیا بریم.

گفتم صبر كن الآن می‌آم.

با هم به مسجد محل رفتیم. از قضا روحانی مسجد داشت در مورد ماه رمضان و فضائلش برای مردم می‌گفت. از پیامبر(ص) حدیثی خوند كه أیها الناس إنه قد أقبل إلیكم شهر الله بالبركة و الرحمة و المغفرة... و تصدقوا على فقرائكم و مساكینكم.

ای مردم به درستی كه ماه خدا به بركت و رحمت و مغفرت به سوی شما رو آورده است.(در این ماه) به فقراء و مساكین خود صدقه دهید.

ادامه هم داد كه در اسلام هر كس شبی را صبح كند در حالی كه نسبت مشكلات دیگران بی تفاوت است مسلمان نیست.

می‌گفت از معصوم حدیث داریم كه: مردم هر كس از شما مخصوصاً در این ماه كمكی خواست به او كمك كنید؛ حتی اگر بر اسبی سوار بود.

من كه مانند بقیه داشتم به سخنان روحانی محل گوش می‌دادم وقتی شنیدم كه روحانی گفت:

پیامبر مهربانی و رحمت فرمودند: بی چاره‌ترین فرد در ماه رمضان كسی است كه با این همه بركت و سفره نعمت خدا كاری نكند كه مورد آمرزش خدا واقع شود.

به خودم لرزیدم.

گفتم خدایا! نكند با من است؟! نكند منظور پیامبر من بوده‌ام؟! نكند این ماه بگذرد و من مورد محبت و مهربانی خدا واقع نشوم. نكند آن جوان ... .

فوراً و بدون خداحافظی از دوستم جدا شدم. به طرف آن جوان دویدم. احساس كردم خدا بار دیگر مرا به بهشت دعوت كرده است.

دیدم همانجا ایستاده. خسته‌تر؛ با لبان خشكیده‌تر؛ انگار همه مانند من با این جوان بی چاره برخورد كرده بودند.

لحظه اولی كه من را دید برق امید در چشمش درخشید. جلو رفتم.

_ كارَت راه نیفتاد جوان؟

_نه آقا

_ببخشید كه دیر كردم. رفته بودم مسجد. افطار كردی؟

نه آقا!

_بیا با هم بریم افطاری .نه آقا پدرم بیمارستان است . دوست دارم در كنار پدر و مادرم افطار كنم.

با هم به بیمارستان رفتیم. پدرش منتظر پذیرش بود. بعد از انجام كارهای بیمارستان با هم سفره افطاری تدارك دیدم و تا او هم شب اول رمضان را در كنار پدر و مادرش افطار كند.

اللهم اشف كل مریض؛ اللهم اشبع كل جائع.

آمین یا رب العالمین.